بدون تیتر

انقدر بدی داری که پای تو ماندن سخت شود

پس برای چه ایستاده ام؟

چه شد که پاهای خسته من

و رویاهای رنجورم

برای ماندن با تو

اینگونه قدرت پیدا کرد؟

روحم سفت شد

سخت شد

لطیف شد

نرم شد

و باز هم در تناقضات و تضادها نشکست

شاید اتفاقی قرار است بیفتد

شاید اتفاقی افتاده و ما به روی خودمان نمی آوریم

شاید ما هم داریم خائن می شویم به قصه های دیروزمان

شاید خیانت در ذات نیازهای آدمی است

جایی که می خواهیم چشم هایمان را ببندیم و نبینیمش

شاید هم در این بازی

بی گناه تر از آنیم که نام با هم بودنمان این باشد

و هزار شاید دیگر

ولی من هنوز هم نمی دانم

برای چه پای تو ایستاده ام

برای چه پای من ایستاده ای

بی آنکه بدانی

بی آنکه بدانم

اصلا حواست هست چقدر مال منی؟

چقدر مال توام؟

چه ساده از تلخی های هم می گذریم

و چه مهربانانه هوای روح هم را داریم

وقتی سیاهی سوت پایان زندگی را می زند

چقدر عجیب است این روزها

چقدر عجیب تریم ما

کاش راه گریزی بود

راهی جز مشتی قرارداد کودکانه کهنه

راهی که ما هم از آن سردرآوریم

 

 

 




نوشته شده در تاریخ جمعه 29 اردیبهشت 1391 توسط فاطمه داودی

پرده ها افتاد

فاصله ما و آسمان برداشته شد

و بهشت را دیدم

خدا بهشت مرا پشت چشم های تو گذاشته

و کلیدش صبر است

و تنها خدا می داند چه سخت است این کلید

این مسیر

وقتی دربان بهشت تیرهای تیز نگاه توست

آخ که نمی دانی چه دردی دارد این تیرهای تو

ولی می ارزد

می ارزد این همه صبر وقتی می دانم با هر شبش

بهشت پشت نگاهت وسیع تر می شود

چه خوب جایی است بهشت من

و چه هنرمندانه خدا مسیر بهشتم را کشیده

سرت را بالا بگیر و تیربارانم کن

قول می دهم که آخ هم نگویم

من این مسیر را دوست دارم

و این مقصد را

چه خوب است که بهشت پشت چشم های توست

حتی اگر چشم هایت

مرا از پا درآورند



---------

پ.ن: هر کس عاشق شود، پس عفاف بورزد، آن گاه بمیرد، شهید مرده است.

 




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391 توسط فاطمه داودی

من و تو، نخستین بار در میان کوچه ای که از دیوار خانه هایش یاس آویزان بود، چشم های هم را دیدیم. آن روزها هنوز من قد تو بودم و تو قد من. هر دو کوچک، به اندازه محرم بودن خواهرانه و برادرانه دو روح ... و حتی دو تن. من موهای گره خورده ام همیشه روی شانه هایم ریخته بود، تو شلوارت همیشه وصله داشت. ما در همان کوچه ها بزرگ شدیم. تو قد کشیدی، من هم. تو از من بلندتر شدی، می گفتی می خواهم انقدر بلند شوم که دستم به خورشید برسد. من هم قد کشیدم، اما نه به اندازه تو. کم کم باید برای دیدن چشمانت سرم را بالا می گرفتم؛ و این تو را خوشحال می کرد و من به این خوشحالی مغرور مردانه شاد می شدم، بس که دوستت داشتم. اما این فقط دست های تو نبود که می خواست به خورشید برسد. روزی دیگر تو قد نکشیدی. دست هایت را بلند کردی، به خورشید نرسید. پا بلندی کردی تا کمی بالاتر بروی ... نشد، به خنده گفتی بچه که بودیم نمی دانستیم فاصله ما تا خورشید از زمین تا آسمان است، هر وقت چسبیدن زمین و آسمان به هم ممکن شد، رسیدن دست ما به خورشید هم ممکن می شود. ولی من خورشید را می خواستم. از وسط دفتر انشایم یک کاغذ کندم و با آن دو تا بال ساختم. دو تا هم برای تو ساختم، ولی تو به من و بالهایم خندیدی. من بال ها را چسباندم روی سرم و پرواز کردم. تو دنبالم دویدی. هنوز دستت به من می رسید و هنوز مغرورانه مردانگی ات به منی که در کودکی ام مانده بودم می خندید. من آرام آرام بال هایم جان گرفتند و اوج گرفتم. تو دنبالم دویدی، مثل کودکی پی پروانه، ولی هر چه بیشتر می دویدی، من بالاتر می رفتم. تا جایی که ناامیدانه به تماشا ایستادی و گریستی. از آنجا بود که در چشم مردم، تو شدی عاشق، من شدم خائن. تو شدی فرهاد، من شدم نقش منفی داستان... و هیچ وقت هیچ کس ندانست چه ملتمسانه از تو خواستم همسفر پروازم شوی و چه بی رحمانه به دستانم که به سویت دراز بود، خندیدی.




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 توسط فاطمه داودی

آنقدر نزدیکی به من آنقدر نزدیکی

که میپذیرم اینکه از من بگذری را هم

حتی تحمل میکنم بی اعتنایی ها

سنگین سری ها خنده های سرسری را هم

زن بودنم را برد ه ام از یاد و خواهد برد

از یاد چشمانم نگاهت دلبری را هم

وا میکنم از سر به روی شانه میریزم

دلتنگی موهای زیر روسری را هم

در من زنان دیگری را کشف خواهی کرد

با هر یک اما رنج های دیگری را هم


شعری از پانته آ صفایی

 




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 توسط فاطمه داودی

خدا نکند فرشته ها به خواب روند

فرشته من!

برخیز

تنهایی ام را

جز بال های تو

پناهی نیست




نوشته شده در تاریخ یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 توسط فاطمه داودی
همه چیز خوب است
فقط جای خالی تو
کمی درد می کند
جایی آن وسط های قلبم




نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391 توسط فاطمه داودی
لبهایت
روی خاطراتم بارید
و تمام گذشته ام
زیر واژه های تو مدفون شد
از آن پس
من ماندم
تو
آسمان
و لبهایت
که روی خوشبختی مان می بارید





نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391 توسط فاطمه داودی

فکر کن این لحظه، این تصویر، این لبخند و این بهار سبز، آخرین چیزی است که می بینی. آن وقت حتما جور دیگری می شوی. دوست داری چشم هایت را زیر باران باز کنی، باز باز، انقدر که دانه های درشتش توی چشمت برود و با نگاهت مهربانی آسمان را ببلعی. دوست داری تمام کتابی که هدیه دوستت است را برای هزارمین بار بخوانی و نقش کلماتش را به حافظه بسپاری. بنشینی مقابل دوستان، آشنایان، آدم هایی که دوستشان داری، مقابل عشقت، به تماشا. با چشم هایت از هر یک از آنها عکسی بگیری و در آلبوم ذهنت ذخیره کنی برای روزهایی که نمی توانی شادی ها و حتی غم هایشان را از صورتشان بخوانی. دوست داری عاشق شوی و زیباترین درخت بهاری را برای لحظه با هم بودنتان شاهد بگیری و با نگاهت روی تمام خطوط صورت معشوق قدم بزنی.  

اگر امروز آخرین روز دیدنت باشد، حتما دنیا را جور دیگری می بینی. از هر میهمانی ای که همه در آن جمعند با آغوش باز استقبال می کنی و سعی می کنی با تمام آنان که دوستشان داری قراری بگذاری برای تازه شدن دیدارها. حتی بعد از اینکه همه را دیدی، هنوز خداحافظی نکرده، دلت برای تصویر لبخندشان تنگ می شود و تازه می فهمی چقدر دوستشان داری و چقدر دوست تر داری که تمام روزهایت پر شود از تصویر آنها. تازه می فهمی چه روزهایی که می شد ببینی شان و ندیدی و بی هوا گذشتی از کنار زیبایی های شان که پررنگ بود و تو آنها را کمرنگ دیدی.

مطمئنی که امروز آن آخرین روز نیست؟  




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 29 فروردین 1391 توسط فاطمه داودی

این روزهایم پر از صداست. صداهای آرام، بلند، لکنت گرفته؛ صداهایی که به سرگیجه ات می اندازند و چنان همهمه ای به راه می اندازند که هیچ یک را نمی شنوی. دلم تو را می خواهد و سکوت های به موقعت را. می نشستی کنارم و تمام مهری که در وجودت بود را از دریچه چشمانت روی تنم می ریختی و دلم را به حضور آرامت شستشو می دادی. می نشستی و می گذاشتی من در سکوت لبانت، به راز نگاهت پی ببرم و در اوج مهربانی هایت، شانه هایی را بیابم که به فریاد ترس هایم می رسید. تو می نشستی کنارم و من در حضور بی صدا ولی پررنگت، به دست های تو ایمان می آوردم، و به قلبت، و به تمام چیزهای خوب آفرینش ... به سعادت.

این روزها دلم همان سکوت تو را می خواهد که بگریزم از تمام صداهایی که مثل پتک توی سرم می کوبند. می خواهم به تو پناه آورم؛ در این روزهای شلوغ بی مهری. تویی که انگشت روی لبهایت می گذاشتی و می گفتی«هیس! توضیح نده. من از کیلومترها آن سوتر هم می فهمم چه در سرت، چه در دلت می گذرد.» و من، روی آن تکه سنگ، زیر درختی که تو رویش را به یادگار روزهای با هم بودن خط کشیده بودی، به تماشایت می نشستم و نمی دانم چه سری بود در آن حضور، که دمی بعد، بغضی نمانده بود. آن وقت تو قله را نشان می دادی و می گفتی برویم؟ ما می رفتیم و تو در مسیر از هر گلی که می دیدی برایم می چیدی و هر قاصدکی را می گرفتی و می گذاشتی میان دستانم. این روزها دلم یک کوه می خواهد، پر از سکوت، برای لحظه ای تکیه کردن.




نوشته شده در تاریخ سه شنبه 22 فروردین 1391 توسط فاطمه داودی
بیچاره مرغ عشق
وقتی که عشق
فیل را هم از پا می اندازد




نوشته شده در تاریخ شنبه 12 فروردین 1391 توسط فاطمه داودی
(تعداد کل صفحات:17)      1   2   3   4   5   6   7   ...