به یاد می آوری؟ مقابلم نشستی و گفتی «تو را باید تیرباران کرد.» من خندیدم. تو رو برگرداندی و گفتی «نخند ... نخند وقتی قرار نیست مال من باشی. خنده هایت زنجیرم می کنند. کندن سخت می شود». گفتم «نترس. نه من آدم ماندنم، نه تو مرد خواستن». دست هایت را تفنگ کردی و گفتی «نه ... انگار باید جدی جدی تیربارانت کنم، بس که بی رحمی». دست هایم را بلند کردم «بزن». دستهایت را انداختی «می شود مرا بکشی؟ یک جا، نه ذره ذره.»
پرسیدم «دیوانه شدی؟» گفتی «وقتی مسیحم نمی شوی، وقتی هم هستی، هم نیستی ... بمیرم بهتر نیست؟ برای خودم می گویم. تو که خوبی.» دست هایت را گرفتم. گذاشتم روی شقیقه ام. گفتم «بزن. تمام می شود. همه چیز. هم خواستن تو. هم خنده های من». چشم هایت، چشمه شد ... و رفتی. و من همانجا تیرباران شدم، با هر تیری که از گام هایت به دلم می خورد.
همه چیز از جایی شروع شد که لرز افتاد توی تنم. دست روی پیشانی ام گذاشتند، یخ بود. کسی گفت دست روی دلش بگذارید، هر دستی که پیش آمد آتش گرفت؛ مگر دست تو، که آب بود و آرامشی که از سرانگشتانت جریان پیدا می کرد در تمام سلول های بدنی که بی امان می لرزید و هر سلولی که جریان مهر تو لمسش می کرد، آرام می گرفت. تو آرام آرام، مثل خون، از دلم جریان پیدا کردی و تمام رگ هایم به تسخیر امپراطوری ات درآمد.
و من آرام شدم.
دوستی می گفت انقدر تلخ شدی که فقط به کار قهوه خانه زدن می خوری. حالا میخواهم قهوه خانه بزنم، یک قهوه خانه تلخ، درست شبیه خودم. قهوه خانه ای که فقط در آن یک چیز شیرین پیدا میشود، بستنی.
یک قهوهخانه تلخ توی خیابانی که روزهای سرد بارانی زمستان، مهمان حرارت ما بود که از کنار هم بودن گر میگرفتیم و هوس بستنی میکردیم. روزهایی که باران مردم را به زیر سقف خانههایشان میراند و توی آن خیابان دیگر پرنده هم پر نمیزد تا بفهمد من و تو، تنها دیوانههای عالمیم که در هوای سرد و زیر باران هوس بستنی میکنیم و بستنی به دست روی خطهای وسط خیابان راه میرویم. آن روزها هر کس توی فیلمها عاشق میشد روی این خطها راه میرفت، برای همین تو اسمش را گذاشته بودی خط عشق، یادت هست؟!
من تمام سال در قهوه خانه تلخم مینشینم، به امید زمستانی که باران ببارد و تو در خلوت خیابان روی خط عشق راه بیفتی. میدانم آن روز با بهانه یا بی بهانه دلت بستنی میخواهد و آن وقت شاید سری به قهوهخانه من زدی. من شیرینترین و بزرگترین بستنی دنیا را برایت میآورم. انقدر بزرگ که حالا حالاها تمام نشود، تا مجبور شوی به هوای خوردن بستنی بزرگت زمان بیشتری مهمان قهوهخانهام باشی و من زمان بیشتری برای دیدارت داشته باشم. مثل آن روزها که تو انقدر خوردن بستنی را کش میدادی که آب میشد، تا بهانه بیشتری برای ماندن داشته باشیم، که اگر تمام میشد هر کس به خانهاش میرفت و تنها خدا میدانست کی دوباره بارانی طولانی و سرمایی که مردم را فراری دهد، از راه میرسد. فکر باران و خط عشقش را هم کردم. قهوهخانه را بی سقف میسازم و وسطش خیابانی میکشم که خطهایش تمام روزهای بارانی برای تویی قرق شوند که همیشه عاشق چیزهای شیرینی.
دوست دارم وقتی می روی تمام و کمال بروی تا هیچ سایه ای از دوست داشتنت روی زندگی ام باقی نماند. اما می ترسم از باتلاقی که به سویش روانی، رود مهربان و ساده من.
دوست داشتم تمام این مسیر تاریک را در آغوش بگیرمت تا جایی که خیالم راحت شود از نشستنت روی یک صندلی آرام، در خانه ای که چراغش همیشه برای تو روشن است؛ اما نمی شود. نمی شود دوست داشتن هایمان را یک کاسه کنیم و نگرانی ها را رها. نمی شود و من به تماشای دست و پا زدنت از دور، روزی هزار بار می میرم و زنده می شوم. کمتر تقلا کن و خودت را به سنگ های ساحل بزن. بگذار کمتر درد بکشم، آخر من با هر قطره ای که خاطرت را مکدر کند، به اندازه یک اقیانوس درد روی دلم می نشیند. کمتر دست و پا بزن و آرام تر برو، شاید دستی قوی تر از مهر من پیدا شد و به دادت رسید. دستی که بودنش را ببینی و باور کنی. دستی که راه باشد نه چاه؛ آخر این روزها عجیب سرعتی داری برای غرق شدن.
من با تو عاشقی دوباره را تمرین کردم
حالا تمام راه های قلبم به سوی زندگی باز است
و بیشتر به سوی آسمان
مهم نیست باشی یا نه
مهم بودن عشق است
عشقی که بتوان بی دلیل به تمام هستی بخشید
من
با تو
دوباره عاشق شدم
و دوباره ایمان آوردم
و حالا من هستم و تمام درهای بهشت
حتی اگر تو
با من از این درها داخل نشوی
ایمان این تازه مسلمان را
صاحب آسمان ها باور خواهد کرد
تو شهادتین بودی در گوش دلم
همین است که دوست دارم باقی راه را با من باشی
اما اگر دین تو دردست دیگری است
اصراری نیست
طبقه بندی: حرف های یواشکی،
به من آب بدهید
تشنه ام
به اندازه تمام کربلاهای تاریخ
به اندازه هر آنچه خشکی در زمین است
به من آب بدهید
پایانم را
احساس می کنم
و این آخرین آرزوی من است
آب
تمام کاغذهایم را می سپارم به رود
می خواهم
دوباره عاشق شوم
دست هایم را به نشانه تسلیم بالا می گیرم. لطفا مرا
تیرباران کن. می خواهم به خاطر بدی هایم مجازات شوم، تا اینکه به عصیان در
پیشگاه تو ادامه دهم.مجازات فردا را امروز برایم بنویس مهربانترین قاضی، فردا حتما چمدان زندگی ام پرتر می شود و توشه راهم کمتر. مرا تیر باران کن، لطفا!
اینان سراغ از که می گیرند؟
من
سالهاست
در چشمهای تو جا مانده ام
برای «دروازه پاییز» عاطفه
پاییز زیباترین نقش نقاش عالم است. نقشی که می شود عاشقش شد. اما پاییز امسال برایم مثل همیشه نبود. پاییز که آمد، با دفترها و کتاب های مهر ماهش، بساط رنگ و بوم عاطفه را از خانه جمع کرد. دیگر قلمی نبود که با شیطنت روی بوم بلغزد و رنگ هایی که نقاش به قول خودش پاشیده بود بر تابلو را، زیر و رو کند. رنگ هایی که خستگی های تمام روز را از این کارنابلدان بی هنر هم می گرفت، چه رسد به نقاش که می نشست گوشه ای و با لبخندی، بر هم خوردن تابلواش را نظاره می کرد. فردا که از در می رسیدیم، می دیدیم هر چه ما کشیدیم از صبح رنگ تازه خورده و شکل دیگری شده، جایی سایه بر زمین انداخته و بر دشتی انگشتان خورشید را نشانده است. عاطفه پای بوم خود نقشی بود که جان می داد برای عاشق شدن، دوست داشتن، به تماشا نشستن. عاطفه پای درس و مشق، ترکیبی است ناموزون از خطوطی در هم و برهم که مفهومی جز کسالت ندارند. پاییز امسال، بساط پاییز کشیدن های این نقاشی زنده را حمع کرد و حالا، پاییز هم رفته. دیگر نه خانه مان پاییز دارد، نه خیابان ها. کاش دست کم در خیابان می ماند؛ حالا که رفتنش، آنچه را پاییز از ما گرفته بود، پس نداد.
تبلیغات
